(Mohajere Majnoon) ...هجرت کلمه ی بزرگی در تاریخ "شدن" انسانها و تمدن هاست
زندگی چیست؟ یک طبیعت خاکستری رنگ پر از غم ، آری زندگی مثله یک بیابان بی آّب و علف ویا مثل یک روستای متروکه ای است که بوی چوب سوخته در صبح خروس خوان ویا شب سیاه که حتی سایه خودت را هم نمی بینی دماغت را پر می کند... ویا یک حیوان پر از هوس است که اسم هر هوس و شهوت خود را عشق گذاشته است و گرم هوا و هوس های خود شاد و شعف است و اسم این زیستن مرگ گونه را خوشبختی می گذارد و کار می کند تا شکم بزرگ خود را بزرگ تر کند.دوباره روز بعد بار دیگر به دنبال لقمه ای برای شکم بگردد، از هر راهی شد. این روزمرگی است که تکرار می کند بی آنکه آگاهی یابد، و همین حیوان گونه ی خود را تکرار می کند و هر روز درنده تر و گستاخ تر از روز قبل می شود. آیا نه اینکه زیستن او مردن قلبش است و با هر روز بیشتر زیستن بیشتر به سمت دفن قلب و عشق و ایمان و کمال خود پیش می رود و مرگش زیستن! راستی که خوشبختی همین است!!! همین تجمل و شهوت و درندگی و گرگ بودن و اسم همه ی اینها را عشق گذاشتن. امشب می خواهم برای تو و برای خودم بنویسم... بی خیال هر سوم شخص دیگر، نمی خواهم از هیچ کس و هیچ چیزی الهام بگیرم می خواهم خود خودم باشم و تو نیز خود خودت باشی ... ولی می دانم رویایی بیش نیست، بودن من و تو خالی از هر گونه قضاوت دیگران...و بودنمان با آن خود واقعی! تو اگر خودت باشی پاک و زیبا و عاشقانه ای و من هم اگر خودم باشم زیباترین واژه ها را تقدیم تو می کنم و دنیا را زیر پایت می ریزم، و سراپا مجنون می شوم، اما حیف... حیف که دنیا من وتو را مسخ کرده، ما دور شده ایم از آرمان عشق و تو پایه گذار این دوری بوده ای...با این حال من که عاشقم می سوزم و بی تو دل پاره پاره ی من بی هیچ مقاومتی گریه می کند، و زیر لب به روزگار این عشق نشناس عاشق کش لعن می گوید، آه... اما تو معشوقی و تو را با غم کاری نیست! عزیزدل من با همه ی این بی وفایی ها باز هم اگر روزی دلت گرفت من را خبر کن! دل من بزرگتر از دریاست، شانه ی من برای سر تو و برای اشک های تو همیشه مهیاست... لبت نه گوید و پیداست می گوید دلت آری که این سان دشمنی یعنی که خیلی دوستم داری دلت میآید آیا از زبانی این همه شیرین تو تنها حرف تلخی را همیشه بر زبان داری نمی رنجم اگر باور نداری عشق نابم را که عاشق از عیار افتاده در این عصر عیاری پ.ن: قسمتی از شعر بسیار زیبای محمد علی بهمنی با صدای مرحوم ناصرعبداللهی از آلبوم "عشق است" که به دل می نشیند، تقاضا می کنم حتما دانلود کنید پ.ن. شب یلدای بی تو بدترین شب و زجرآورترین شب است، زیرا دیرتر از تمامی شبها به پایان می رسد... . . . چو از این "کویر" وحشت به سلامتی گذشتی به شکوفه ها به باران برسان سلام ما نه...! به زندگی امیدوارتر شدم انقدر هم بی استعداد نیست... می شود به آرامش رسید در دل دردهای شیرین انسانیت... و می توان از نقطه های فراوان زندگی که توان عبور کردن به ما میدهند، استفاده کرد و از آنچه هستیم به سمت آنچه که باید باشیم، عبور کرد. با همه ی این احوال به لجن مال تر بودن زندگی خیلی از آدم های انسان نما و به پوچی و پوکی خیلی از انسان های مدعی پی برده ام... و انسانی که از دو راهی "خدا" و "شیطان" کدام را انتخاب می کند؟ شهادت"حضور در صحنه ی حق و باطل همیشه ی تاریخ" است.
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می
آید...
به جای آنکه ما
بر مصیبت مولا بگرییم
مولا بر مصیبت ما می
گرید! حسین (ع) هنوز
مظلوم است
چون وقتی محرم می
آید...
حاج آقا کلامی
۹شب مردم را به تقوی
دعوت می کند
ولی در شب دهم
سر زود پایین آمدن از
منبر
با هیت امنا دعوی می
کند!
حسین (ع) هنوز
مظلوم است
چون وقتی محرم می
آید...
هیت امنای مسجد ...علیه
السلام!
درست وقت اذان ظهر عاشورا
اطعام عزاداران را شروع
می کنند
و بعد از آن با انرژی و
فلوت!
سینه می زنند و گریه می
کنند! حسین (ع) هنوز
مظلوم است
چون وقتی محرم می
آید...
کل یوم عاشورا
یعنی...۱۰ روز و شب ...غم گریه
کل ارض کربلا
یعنی...چند مسجد و چند
تکیه !
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می
آید...
آقای صولتی
تا پایان اربعین تمام
پاساژش
را سیاه می کند
و تا آخر سال هم مشتری
هایش را!
حسین (ع) هنوز مظلوم است
چون وقتی محرم می
آید...
ستار گلمکانی، صاحب
بزرگترین
بنگاه ملک و ماشین شهر
۱ماه تکیه راه می اندازد
و خودش در روز تاسوعا
سر مردم گل می مالد
و ۱۱ ماه هم سرشان شیره! لااقل تو برخیز و به یاری امام مظلومت بشتاب... و همرنگ این جماعت نباش، فریاد حسین را بشنو که می گوید: "آیا کسی هست که مرا یاری کند؟"
"فهمیدن" و "نفهمیدن" بحث من و تو برای چیست؟ تو برداشت خودت را
می گویی و من هم برداشت خودم را! چرا نمی خواهی فکر مخالف خودت را هم بشنوی، من و
تو در کلیات با هم موافقیم و در جزئیات با هم مخالف و این به پیشرفت تفکرمان کمک
می کند. زیرا در تقابل و تضاد فکرهای مخالف است که پیشرفت فکری ایجاد می شود...
دوست من، من نگرانم برای آنچه برایمان پیش خواهد آمد... تک صدایی چیزی جز در جا
زدن ندارد. به تعداد تمام آدم های روی زمین برداشت ها و ذهنیت های متفاوت وجود
دارد. حرف های مخالف افکارت را تحمل کن زیرا هر آنچه تو می فهمی تمام و کمال درست
نیست.... حرف های من را هم بشنو.
«به خدا
قسم اگر ابوذر آن چه در قلب سلمان بود می دانست هر آینه او را می کشت» حضرت محمد(ص)
در حالی که پیامبر بین سلمان و ابوذر پیمان برادری
بسته بود و هر دو از یاران مورد تمجید پیامبر بودند واین در واقع نشان دهنده نوع
برداشت و فهم هر کدام از آنها از اسلام است و تفاوت برداشت هر کدام از آنها که در
عین متفاوت بودن هر دو درست است.
من تمنا كردم
كه تو با من باشي تو به من گفتي:
هرگز
هرگز پاسخي سخت و درشت و مرا غصه ي اين
هرگز
كشت حميد مصدق هوای شهر ما بارانی است، و هوای چشم هایمان نیز هم... و این چه همسویی قشنگی است. آسمان دل و آسمان خدا هر دو دست در دست هم! از باران که بگذریم به پاییز می رسیم که اینجا هم طبیعت با دل همگام است... در کوچه پس کوچه های دل برگهای زرد و خشک را می توان دید و دل در داشتن"حرف" حرفهایی از جنس خون با پاییز هم آرمان است... و دلی که سیراب از باران پاییزی است اندازه ی تنهایی اش قابل بیان نیست، و یک قلب تنها که از بی همزبانی و بی تفاوتی یاران گرفته است چه می تواند بکند؟ بگذریم، دلگیر نیستیم از قلب هایی که در اطرافمان هستند زیرا آنها خود غمگین انند!!! وقتی تمام احساس دلتنگیت را با یک "به من چه" پاسخ می گیری، "به کسی چه" که چقدر تنهایی چشم همه ی عاشقان به پاییز روشن می شود، پاییز...آه، پاییز چقدر حرف برای گفتن دارد... پاییز عاشقی است که خود معشوق هزاران عاشق است و آنها که هوس را با عشق اشتباه گرفته اند و طعم این زهر شیرین را نچشیده اند چه می دانند پاییز چیست؟ چه می گوید؟ دلهایی می توانند مخاطب پاییز باشند که خود دلی پاییزی دارند... آه... وصف زیبایی های پاییز چقدر سخت است، نمی دانم چه بگویم، پاییز خود با تو حرف می زند، گوش فرا ده تک تک این برگ ها برای تو داستان سرایی می کنند زیر پاهای تو...؛"خش خش" حرفهای دلِ خون رنگ پاییز را تویی که دلخونی خیلی بهتر می فهمی تا دیگری... پاییز نماد "غم شیرین" داشتن است... تلخی ها را شیرین دیدن است ، پاییز می ریزد اما ایستاده است و درک این پارادوکس ها برای روح های عاشق سخت نیست من دیگر سکوت می کنم که پاییز سرشار از فریاد است در عین سکوتش... باغ بیبرگی كه میگوید كه زیبا نیست؟ باغ بیبرگی بس است تکرار و تکرار... کی میخواهی تغییر کنی؟ همه ی روزهای خوب خدا توی هر سال گذشت و داره می گذره، داری به کجا می ری؟ همه ی حواست به مردم هست اما یک نگاه به خودت نمی اندازی... تا کی می خواهی در آتش کینه و انتقام زندگی کنی، تا کی تهمت و افترا زدن، برای هیچ و پوچ دل شکستن، تا کی می خواهی تمام ارزش های زیبای انسانیتت را زیر پا بگذاری، تا کی دروغ، تا کی قضاوت های نادرست... از همه ی این بندها عبور کن، بگذر... و تغییر کن، تغییری که تو را به "اصل" خویش باز می گرداند؛ "خود آگاهی" همه میخواهند بشریت را عوض کنند، ولی دریغا هیچکس در این اندیشه نیست که خود را عوض کند! "آلکسیس کارل" در پیشگاه حقیقت و تاریخ برابر است چه این بزرگ مرد را بشناسی و چه نشناسی زیرا حقیقت و تاریخ گواهی می دهند که او عنصر بی پایان فضیلت، شهید و سالار شهیدان ندای عدالت انسانی و شخصیت جاودانه شرق است. قرن بیستم می آید و ناگاه می نگریم که معانی و ارزشهائی که از شخصیت فرزند ابوطالب نمودار می شود.همواره در نفوس بزرگ می گردد و اوج می گیرد، و ادب اخلاق دامنه داری را نتیجه می دهد که بدان وسیله وفای انسان مجسم می شود به ارجمندترین کیفیت تجسم وفا، و همینگونه زمانها به کمک هم برمی خیزند تا همه با هم در آستانه دوستی و بزرگداشت علی (ع) فرو آیند... "جرج جرداق مسیحی" این حرفهای یک مسیحی است، تو که شیعه ای چه داری بگویی؟ فاجعه ی انسانی در سومالی و بیش از یک میلیون کودکی که در معرض مرگ قرار دارند تو را به کمک می خوانند و تو که انسانی و می بینی اگر می توانی به کمک بشتاب که انسانیت حد و مرز نمی شناسد و تو نمی توانی بی تفاوت از کنار آن بگذری زیرا "انسانی" و این یعنی تو: "مسئولی"! و مسئولیت داری... روح های بزرگ اند که می توانند غیر از خود را هم دوست داشته باشند و عشق بیافرینند... "عشق" در عین پیچیدگی، پاک و بی آلایش و ساده است. کسی می تواند عاشق بشود که به پاکی ایمان داشته باشد و خود به مرحله ای از آن رسیده باشد و عاشق تنها به پاکی عشق خود میاندیشد به راستی و صداقت عشق... دروغ نمی گوید و معشوق را از دریچه ی دل نگاه می کند، آنقدر خالص و زلال دوست می دارد که اوج معصومیتش را می توانی بنگری...و او عشق را می آفریند و عشق او را می آفریند و در کنار این زیبایی دو طرفه... معشوق است که این عشق را خواسته یا ناخواسته به قلب عاشق هدیه می کند. دل تنهای عاشق در اوج لطافت و زیبایی و از خود گذشتگی از همه چیز خود می گذرد برای معشوق... دیگر با عقل دو دوتا چهارتا حساب کتاب نمی کند، تا آنجا که جان دارد در راه معشوق جان می گذارد، با آنکه از همه چیز خود می گذرد اما تنهاست و هوای چشمهای نگران و معصومش بارانی است، می خواهد به زندگی و همه ی دنیا بفهماند عشق دروغ نمی شناسد بنابراین جز صداقت را نمی گوید، می خواهد عشقی و وصالی آسمانی و زیبا و فرازمینی بسازد اما نمی داند این دنیا آنقدر پست است که به هر که پاکترو زلال تر عشق بورزد، دشمن می شود و نمی داند که تشنه ی اشک های عاشق است، نمی داند تشنه ی خون سرخ و جوشان عاشق است، و او همچنین نمی داند قانون بی رحم دنیا را که: "عاشق همیشه تنهاست." منم عاشق، مرا غم سازگار است وقتی قیمت شهامت کم تر از قیمت نونه وقتی نقل نقد و سکه ست هر شغالی مهربونه نون تو خون زدن یه عادت، هر حماقتی رشادت قربونت برم خدایا، تو رو میخوان واسه حاجت دیگه انگار وقت اونه از خدا هم باخبر شد زیر بارون رفت و با عشق، بود و موند و خیس تر شد "شعر از آلبوم رضا صادقی"
:ادامه مطلب:![]()
![]()
![]()
شب شوریده ی بی فردا را / با خیال تو به فردا کردم
چه شبی بود !؟ / عجب زجری بود !؟
غم آن شب که شب یلدا بود
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
داستان از میوههای سر به گردونسایِ اینك خفته در تابوت پست خاك میگوید
خندهاش خونی است اشكآمیز
جاودان بر اسبِ یالافشانِ زردش میچمد در آن
پادشاه فصلها، پاییز.![]()
(تولستوی)![]()
![]()
ای جهان چه می شد اگر همه نیروهایت را درهم می فشردی و در هر روزگاری شخصیتی مانند علی (ع) با آن عقل و قلب و زبان و شمشیر نمودار می کردی اسلام علی (ع) مانند اسلام سایر مسلمانان در شرایط خاصی نبود، اسلام او از نهاد قلبش مانند جریان آب از سرچشمه جوشش داشت، نیایش هر یک از مسلمانان آن روز در آغاز برای بت های قریش بود اما نخستین نیایش علی (ع) در برابر خدای محمد(ص) برگزار شد آری این است اسلام مردی که آنچنان خواسته شده تا در عشق به نیکی و یاری پیامبر رشد کند و رهبر عدالت خواهان و ناخدای کشتی در اعماق طوفانهای سهمگین و امواج فتنه گردد.
چه بزرگ مردی که بشریت او را مقیاس مردی و انسانیت می بیند، آنچنان که اگر کسی به او عشق بورزد و پیرو او باشد، عاشق و جویای نیکی و عدالت و حق و جوانمردی است، و اگر از محبت او برکنار باشد، از نیکی و فضائل بزرگی سرزده است.
آری نام علی (ع) در تاریخ اسلام انگیزه آرزوهای هر ستمدیده ای است و فریادی است که از گلوی هر مظلومی برمی خیزد تا آنجا که نام علی (ع) مرادف نهضت و اصطلاحات شده است.
از نقطه آسانی کار هیچ چیز را نمی توان یافت که در اعلامیه حقوق بشر که سازمان ملل متحد آن را انتشار داده وجود داشته و فرزند ابوطالب در قانونش آن را فرو گذار کرده باشد بلکه در قانون او چیزهائی خواهید یافت که به مراتب برتر و افزون تر است.
علی (ع) دریای مواجی است که سراسر هستی را فرا گرفته اما از قطره اشک یتیمی طوفانی می شود.![]()
![]()
تو معشوقی، تو را با غم چه کار است![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


